روایتی از شیوه شهادت مادر و پسر اوین
به گزارش «آتیه آنلاین»، کشورهای عضو «پیماننامه جهانی حقوق کودک» متعهد شدهاند در هنگام درگیریهای مسلحانه، مقررات حقوق بشردوستانه بینالمللی را بهطور کامل رعایت و تضمین کنند و هر اقدام ممکن را برای محافظت از کودکان آسیبپذیر بهکار گیرند. ماده ۳۸ این پیماننامه دولتها را مؤظف میکند ضمن احترام و اجرای قوانین بشردوستانه، حمایت و مراقبت کامل از کودکانی که قربانی جنگ میشوند - از جمله تأمین خدمات بهداشتی، امنیتی و روانی فوری - را تأمین کنند. بر اساس قوانین بینالمللی حاکم بر جنگها، هدفگیری اماکنی مانند زندانها که احتمال حضور غیرنظامیان و کودکان در آنها میرود، مطلقاً ممنوع است. با این حال، جنگ ۱۲ روزه اخیر نه تنها جان نظامیان، فرماندهان و دانشمندان، که جان غیرنظامیان و کودکان بیگناه را نیز گرفت. «زهرا عبادی» و پسر پنج سالهاش «مهراد» از جمله قربانیان این درگیریها بودند که بر اساس گزارشها، در جریان حمله به زندان اوین جان باختند.
«آتیهآنلاین» برای واکاوی ابعاد انسانی و حقوقی این تراژدی، پای صحبتهای «طاهره پژوهش»، فعال حقوق کودک و عضو انجمن حمایت از حقوق کودکان ایران نشسته است. پژوهش دخترخاله زهرا عبادی در گفت وگوی پیش رو روایتگر روز حادثه و پیامدهای نقض فاحش تعهدات بینالمللی در قبال کودکان بیپناه در جنگ است. این گفتوگو نه تنها به یاد «مهراد» و تمام کودکان قربانی جنگ، که پرسشگری جدی درباره ضمانتهای اجرایی تعهدات جهانی برای حمایت از بیگناهترین قربانیان درگیریهای مسلحانه است.

انفجار اوین
کاش آن روز دوشنبه، چهارم تیر ۱۴۰۴، آسمان تهران فقط ابرهای ملایم تابستان را به نمایش میگذاشت. اما آسمان آن روز فریاد کشید. زندان اوین، آن سازه سرد و خاموش، ناگهان در آتش و غبار غرق شد. نخست، موشکهای بیرحم بر سر در زندان فرود آمدند؛ فریاد آهن و سنگ که بر زمین میریخت، فاجعهای بزرگتر را نعره می زد. کارکنان بخش اداری، با چهرههایی رنگپریده و دستهایی لرزان، به دنبال پناهگاه از ساختمان بیرون دویدند و درست آن لحظه، بمبها آواز مرگ خواندند. بارانی از آتش بر جانهای بیپناه بارید. چه سربازان، کارمندان و خانوادههایی که تنها برای دیدار عزیزانشان آمده بودند در چشمبرهمزدنی، به پرواز پرستوهای سوخته در آسمان خاکستری تبدیل شدند. اما قساوت، سیر نشده بود. بهداری زندان، آنجا که نفسهای امید زخمها را التیام میداد، هدف گرفت. پزشکی که سوگند خورده بود تا درمانگر باشد، خود زیر آوار ماند و نسخهاش برای زندگی، در خاک دفن شد.
و سالن ملاقات... سالن ملاقات، جایی که دستها از پشت میلهها به هم میرسید، جایی که مادران برای آخرین بار گونه فرزندانشان را بوسیده بودند، با انفجاری دیگر به تل خاکستری از خاطرات شکسته بدل شد. روی صندلیها، هنوز گرمای دستهایی مانده که دیگر نیستند... و روی میزها، اشکهایی خشک شده که هرگز به خانه بازنگشتند. اینها بخشی از روایت دردناک طاهره پژوهش، فعال حقوق کودکان و عضو انجمن حمایت از حقوق کودکان ایران در خصوص حمله هوایی تجاوزکارانه اسراییل به زندان اوین است. حادثه ای که دخترخاله او؛ زهرا عبادی و فرزندش مهراد را نیز به کام مرگ کشاند.
زهرا و مهراد زیر آوار جان دادند
پژوهش می گوید: زهرا عبادی، مددکاری که زندان را خانهٔ مهربانیهایش کرده بود،زهرا زنی بود عاشق زندگی، عاشق طبیعت، و عاشق تنها فرزندش.همیشه یک زندگی معمولی میخواست.خوب گوش میکرد و خوب میشنید.خوب صحبت میکرد و خوب کار میکرد.برای خانوادهاش نعمت، برای همکاران رفیق قابل اعتماد و برای من، دوستی صمیمی و دخترخالهای مهربان بود. در کار کردن بسیار دقیق بود و چقدر برای تسهیل امور زندانیان کمک میکرد و برای درمان و پیگیری مسائل درمانی آنها از هیچ کاری کوتاهی نمیکرد.
او هفتهٔ قبل حمله در روستای زادگاهش مرخصی بود. اما مدیرش یکشنبه با او تماس می گیرد و تأکید می کند که زندانی هم آدم است و او باید محل کار حاضر شود، زهرا را به بازگشت از زادگاهش و حضور در محل ملزم می کند. زهرا گفته بود مهد کودک تعطیل است و مهراد پنجسالهام را کجا بگذارم؟ صبح دوشنبه به امید اینکه اگر مدیر مهراد را ببیند هفته آینده می تواند مرخصی بگیرد، ناگزیر دست کوچک مهراد را می گیرد و به اوین می رود. مدیر می داند که همکار زهرا می تواند کار او را هم انجام دهد اما پیشنهاد رفتن و ترک کار به خاطر حضور کودک را نمی دهد. زهرا بعد ورود به محل کار، در سالن ورزشی اسباببازیهای مهراد را روی زمین پخش می کند و خود به دفتر کارش برمی گردد. به محض رسیدن به پشت میز نامههای زندانیان، جهان اطرافش منفجر می شود. زهرا، بیهوا می دود و فریاد می زند: مهراد جان! همکاران مجروح آن روز گفته بودند که پس از انفجار نخست، زهرا سراسیمه به دنبال مهراد به بیرون دویده بود که ناگهان در آتش موشک دوم پیش از آنکه فرزندش را در آغوش بگیرد در خاکستر و دود بر زمین افتاده بود.
به ناگاه بغض طاهره می شکند و همچنان که می گرید به روایت جانسوزش ادامه می دهد: ساعت ۱۱:۳۰، روز دوشنبه در میان تلی از آجرهای خونین، مهراد را در آغوش آقای رنجبر که خودش هم یک بچه پنج ساله دارد، زیر آوار ساختمان پیدا کردند و دخترخالهام هم پس از سه روز بیخبری، سه روز انتظار مرگ از زیر آوار بیرون کشیدند… حلقهاش تنها نشانه بود.
پژوهش در پاسخ به پرسشی درباره فضای حاکم بر آن موقعیت و شیوه امدادرسانی ها جواب می دهد: از شاهدان حادثه که جان سالم به در برده بودند شنیدم که وقتی دیوارها فرو ریخت و فریادها از زیر آوار برخاست، همزمان که لحظه به لحظه انتظار فرارسیدن فوری دستهای نجات بیش از پیش احساس می شد از طرف دیگر چشمهای مسئولان زندان، به جای بسیج همه نیرو ها برای کندن خاک و جان، به فکر جابجایی زندانیان خیره مانده بود. نیروهای دلسوز هلال احمر، با چهرههای عرقآلود و ناامید بی وقفه در تلاش و تکاپوی آوار برداری بودند. شنیدم که یکی از آتشنشانهای دلشکسته فریاد میزده که: «هیچکس نیست بگوید چند نفر زیر آوارند! به ما گفتند پنج، شش نفر... آمار جسد و مصدومان بیرون کشیده از زیر آوار واقعیتی دیگر را بیان می کنند.»
این فعال حقوق کودک در روایت اتفاقات روز سوم این مصیبت جانگداز اضافه می کند: چهارشنبه، پنجم تیرماه؛ در حالی که هنوز نالهها خاموش آدم ها زیر آوار در فضا میپیچید و خانوادههای سرگردان و ماتمزده، زیر سایه چادرهای ناجور، چشم به راه تحویل پیکرهای بیجان فرزندانشان بودند، مدیر زندان و معاون قوه قضائیه برای «بازدید» آمدند، آن روز هم هنوز بوی تلخ... بوی گندیدگی و مرگی که از دل آوارها برمیخاست، فضای زندان و اطرافش را پر کرده بود. بویی که نه فقط مشام، که روح را میآزرد. بوی متلاشی شدن انسانهای بیپناه زیر آوارها.
پرسشهای سوزان و تلخ
در میان این دریای ماتم، پرسشهایی گزنده و جانکاه، ذهن را میخراشد و روح را میآزارد و طاهره یک به یک سؤال های بی پاسخ را ردیف می کند: اگر آن مدیر زندان، زندانیان را به مرخصی میفرستاد، یا دستکم کادر اداری را تعطیل میکرد تا در امان بمانند، چه ضربهای به پیکر کشور وارد میآمد؟ اگر آن مدیری که زهرای بیپناه را با کودک معصومش به چشم دید، ذرهای دلش به رحم میآمد و او را به آغوش امن خانهاش بازمیگرداند، کدامین کارهای مهم مملکت عقب میافتاد؟ اگر در همان لحظات سرنوشتساز روز نخست، به جای آنکه زندانیان را جابجا کنند، تمام هم و غم ها بر آواربرداری و نجات جان همکاران گرفتار در دام حادثه گذاشته می شد، آیا ممکن نبود بسیاری از عزیزان اگرچه مجروح اما در کنار خانواده شان زندگی دوباره را شاکر باشند؟
طاهره با حسرتی جانسوز آهی می کشد و می گوید: امروز داغی سنگین بر دل جامعه نشسته است. جهانگیر، سخنگوی قوه قضاییه اعلام کرده که ۷۱ تن از هموطنان، در حمله هولناک به زندان اوین تا این لحظه به شهادت رسیدند. این تنها عددی رسمی است، ولی عمق فاجعه آنچنان ژرف و دردناک است که خانوادههای داغدار را در ورطهای از شوک و ناباوری فرو برده است. گویی نفسها در سینه حبس شده و قلبها از طپش بازایستادهاند؛ چطور میتوان باور کرد که عزیزانشان در پناهگاه زندان، چنین سرنوشت شومی یافتهاند؟
این فعال حقوق کودک در پایان پس از مکثی کوتاه گلویش را صاف می کند و با گفتن اینکه دیگر حرفی نمی ماند جز سپاسگزاری از آقای رنجبر: «آقای مهربان قدردانت هستیم که موقع حمله مهراد را بغل کردی که از جهان فقط وحشی گری و خشونت گردانندگان آن را با خود به جهان نیستی نبرد. آغوش گرمت از فشار موج انفجار موشک برای مهراد ما کاست. از تو سپاسگزاریم، سپاسگزار.»
گفت وگو: مهین داوری