همدل، همراه و پشت هم باشیم
دوران جنگ ایران با عراق با اولین ناله غمبار آژیر، دیگر«ما» بودیم و حس ترس و بی پناهی. بی درنگ بار و بنه مختصر زندگیمان را می بستیم و دل به کوه و بیابان می زدیم.
خاطره آن هروله های اضطراری هنوز تازه است تا پیش از حملات سنگین، پناهگاه های محدود شهرمان، آغوش امنی بودند که ما را در خود پناه می دادند.
یادم هست برخی از خانواده ها و همسایه ها، موهبت خودروی شخصی داشتند. در آن گیرودار، چند خانواده با هم، وسایل ضروری و اندک معاش شان را بر پشت یک ماشین بار می زدند و به بیرون شهر می گریختند و در دل کوه ها مستقر می شدند. گاه ماه ها گذر می کرد بی آنکه پای مان به شهر برسد. نگرانی، همدم همیشگی مان بود و درد از دست دادن ها و سوگ عزیزان، غمی همیشگی، اما در عین حال از اینکه همه چیز، مال همه بود کنار هم با حداقلی ترین امکانات خوش بودیم.
روزهای متناوب دبه های خالی آب، به صف می شدند تا مأموران با تانکر، جرعه ای آب تازه بیاورند. با همان چند دبه بیست لیتری، روزگار می گذراندیم. سقفی بر سرمان نبود، جز پارچه های برافراشته چادرها و دیواره های کوتاه خیمه ها. روشنایی نبود، جز نور لرزان چراغ های فانوس در دل تاریکی چادرها. تورمی نبود و درآمدها، هرچند اندک، با نیازها متناسب تر بود. چای ، گونی قند و شکر، روغن لیکرما ۱۸ کیلویی، برنج، نان و پنیر دانمارکی و دیگر مایحتاج ساده، در میان همان کوه و دشت، میان جنگ زده ها توزیع می شد.
در آن روزهای سهمگین، بار سنگین پشتیبانی و حفاظت از مرزها و میهن، بیش از هر کس بر دوش مرزنشینان بود.همان روزهای سخت، گوهر گرانبهایی به ما بخشید: «همدلی و پشت هم بودن».
همین همراهی بود که در دل آن هراس ها، جرقه های دلگرمی می افروخت. اما دریغ و درد که چه اندک بودند مردمان شهرهای دور از خط مقدم و زیر آتش، که بفهمند شب زیر چادر، در چنگال طوفان و باران سیل آسا یا زیر آفتاب سوزان مناطق گرمسیری اطراف ایلام، چه رنجی دارد؟ که صدای هولناک آژیر قرمز، چه دلهره ای به جان می اندازد؟ که خداحافظی اجباری با کاشانه و زادگاه، چه اندوهی در دل می نشاند؟ و این درد جانکاه را که با هر غرشِ جنگنده در آسمان، جان چه عزیزی از دست می رود؟
از آن روزهای آتش و آه، سی و شش بهار گذشته و متأسفانه امروز شش روز از حمله اسرائیل به ایران می گذرد. سخت متأسفم که بسیاری از شهرها، به ویژه پایتخت عزیزمان، هدف حملات موشکی و پهپادی ممتد قرار دارد.
این است که دگربار زخم های کهنه، تازه شده و ترومای آن سالها، بر دل من - و بی گمان بر دل بسیاری دیگر - سنگینی می کند. اخبار ویرانی و آوار بر سر مردم بی گناه، وجودم را می لرزاند. شکلِ جنگ امروز، با همه تفاوت هایش با دیروز، دلهره ای عمیق تر در جان می افکند.
اگرچه جای قضاوتی نیست اما خوب می دانیم که همه چیز دگرگون شده نه ما آن مردمان گذشته با ساده زیستی مقاوم هستیم و نه شیوه رویارویی با بحران ها بر مدار قناعت به حداقل موجود می چرخد.
اما جنگ، هنوز جنگ است و معنایش، هنوز ویرانی است.در این هنگامه، به حکم عقل و «وظیفه انسانی» تکلیف ما روشن است: « علاوه بر اینکه باید پاسدار جان خویش باشیم، تا آنجا که دستمان می رسد، دست هموطن را به مهر بفشاریم و خالصانه همدلی و دستگیری کنیم و از جان و دل، برای ایران دعا کنیم؛ دعا کنیم تا کمتر و کمتر آسیب ببیند و صلح هر چه زودتر، بر زمین و آسمان آن بال بگستراند.»